سلام دوستان من هليا هستم دانشجوي رشته فناوري اطلاعات،لطفا اگر از مطالب خوشتون اومد نظر بدين
پدر اگه گوشت با منه، يه سري به اين خاطرخوا بزن كه بدجوري كلافته! نمي دونم شنفتي يا نه: مي گن عمو حافظ تو پياله عكس طرفو مي ديده! منم پي همين آدرس اومدم كه حالا قدمام مال خودم نيس. دِ نخند! با وفا ! ما خيلي وقته تلو تلو خورده تيم! باهام حرف بزن، بگو اگه حافظ خالي بسه باشه اونوخ كجاي اين زمونه زهر ماري پيدات كنم؟ اما تو با معرفت تر از اين خيالاي خامي حتم دارم يه ُتكِ پام كه شده اين ورا پيدات ميشه! پس بي حرف پيش، وعده مون ته همين بطري...! دلم به وزن آفرینش گرفته است ... حدیث جدایی یا نزدیكی نیست ... ! قدر
یكدیگر را نمی دانیم ... در دنیایی كوچك هر یك به اندازه قلب خویش گرفتاریم ... «
از هیچ كس نمی پرسند چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید ... از عادات انسانیش نمی
پرسند ... از خویشتنش نمی پرسند ... » كاشكی مثل روزهای عید هر روزمان را .. هر
لحظه مان را لبریز از عشق قناعت گونه صرف می كردیم ... و بین دلهایمان این همه گله
دیوار نشده بود ... كاشكی روزهای واپسین عاشقی فرصتهای غنیمتمان بود ... یكدیگر را
می فریبیم .. دل خویش را یك بار هم كه دریایی می كنیم طوفانی میشود ! می خورد
به صخره ها، می تازد... ویران می كند ... چرا ما یاد نگرفته ایم قانون وفاداری را؟
.... چرا سخت شده است گذشت و گذشتن و دوست داشتن و دوست داشته شدن بی شائبه ؟...
بی محابا ... بی پروا ... دلم گرفته است به وزن آفرینش! مي خوامت ! اين خلاصه تموم شعراي عاشقونه دنياس ! تو اين زمونه سلف سرويس مجال اين نيست برم تو عالم هپروت چشماتو به فانوساي يه بندر دورافتاده تشبيه كنم كه بي قرار برگشتن ماهيگيراشه. يا مثلا بگم كه دستات مث كلبه امني تو دل يه جنگل انبوهه واسه زندوني فراري. اگه تو اين روزگار فرصت شنيدن جواب سلامتو داشته باشي بايس كلاتو بندازي هوا، ديگه چه برسه به رد و بدل كردن دل و قلوه كه اين روزا كالاي ممنوعن! بذار در گوشت بگم : مي خوامت ! اين خلاصه تموم جرماي عاشقونه دنياس ! هنگامي كه بلبل افسرده از جور خزان، به پاي گل خاك بر سر مي ريزد، هنگامي كه كبوتر پر شكسته در آشيان از ستم زمانه مي نالد، هنگامي كه پروانه سوخته بال با تشنج و اضطراب در راه شمع جان مي
سپارد، در آن هنگام مرا ياد كن! هنگامي كه آبشار چون عاشق زار، زمزمه مي كند، هنگامي كه جويبار، چون اشك بيچارگان جريان مي يابد، هنگامي كه ابر بهار در فراق يار مي گريد، در آن هنگام مرا ياد كن! هنگامي كه مرغك بينوا با نواي شورانگيز، احساسات خود را تعبير مي كند، هنگامي كه طبيعت قطرات شبنم را چون گلاب بر رخ لاله مي پاشد، هنگامي كه آسمان چون ستمديدگان مي گريد و مي نالد و مي خروشد در آن هنگام مرا ياد كن!!! چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهاييست ببين مرگ مرا در خود كه مرگ من تماشاييست مرا در اوج مي خواهي تماشاكن ، تماشاكن دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن در اين دنيا كه حتي ابر هم نمي گريد به حال من همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها فقط اسمي به جا مانده از آن چه بودم و هستم دلم چون دفترم خاليست قلم خشكيده در دستم گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند... دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را كرده است، خودكارم را از ابر پر مي كنم و برايت از باران مي نويسم. به ياد شبي مي افتم كه تو را ميان شمع ها ديدم. دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را كجا مي توان ديد؟ در آواز شباويزهاي عاشق؟ در چشمان يك آهوي مضطرب؟ در شاخه هاي يك مرجان قرمز؟در سلام دختر بچه اي كه تازه نام تورا ياد
گرفته است؟ دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند براي تو نامه بنويسم، و تو نامه هايم
را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه
غريبان جهان بفرستي.اي كاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا كنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم. كاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم. مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي نا گفته
ام، هرگز به دنيا نيايند.مي ترسم نتوانم بنويسم و آخرين نامه ام در سكوتي
محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو هديه نشود. دوباره شب، دوباره طپش اين دل بي قرارم.دلم مي خواهد همه ديوارها
پنجره شوند و من تورا در ميان چشمهايم بنشانم. دوباره شب، دوباره تنهايي و دوباره خودكاري
كه با همه ابرهاي عالم پر نمي شود.دوباره شب، دوباره ياد تو كه اين دل بي قرار را بيدار نگه
داشته است. دوباره شب، دوباره تنهايي، دوباره سكوت، و دوباره من و يك دنيا خاطره... دو فرشته مسافر در
منزل خانواده ثروتمندي توقف كردند تا شب را در انجا بگذرانند. ان خانواده گستاخي كردند و اجازه ندادند فرشته ها شب را در
مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند، بلكه به انها فضاي كوچكي از زيرزمين خانه را
اختصاص دادند. همان طور كه فرشته ها مشغول اماده كردن بستر خود روي زمين سخت
بودند، فرشته پيرتر سوراخي در ديوار ديد و روي ان را پوشاند. فرشته جوان تر علت را
پرسيد و او گفت :" چيزها هميشه ان طوري نيستند كه به نظر مي رسند." شب بعد فرشته ها به خانه زوج كشاورز بسيار فقير، اما مهمان
نوازي رفتند. پس از صرف غذاي مختصري كه داشتند، ان زوج رختخواب خودشان را در
اختيار فرشته ها قرار دادند تا شب را راحت بخوابند. صبح روز بعد فرشته ها ان زن و شوهر را گريان ديدند. تنها
گاوشان، كه شيرش تنها ممر درامدشان بود ، در مزرعه مرده بود.فرشته جوان تر به خشم
امد و به فرشته پيرتر گفت:" چطور اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد؟ مرد اولي همه
چيز داشت، با اين حال تو كمكش كردي، خانواده دومي چيزي نداشتند اما همان را هم با
ما تقسيم كردند و با اين حال تو گذاشتي گاوشان بميرد ." فرشته پيرتر پاسخ داد :"چيزها هميشه ان طوري نيستند كه
به نظر مي رسند، شبي كه ما در زيرزمين ان عمارت بوديم متوجه شدم كه در سوراخ ديوار
طلا پنهان كرده بودند ، از انجا كه صاحب خانه طماع و بخيل بود و مايل نبود ثروتش
را با كسي شريك شود ، من سوراخ را بستم و مهر كردم تا دستش به ان طلا نرسد.شب
گذشته كه در رختخواب ان كشاورز خوابيده بوديم ، فرشته مرگ به سراغ همسرش امد، من
در ازا گاو را به او دادم." (چيزها هميشه ان طوري نيستند كه به نظر مي رسند، هنگامي كه
اوضاع ظاهرا بر وفق مراد نيست اگر ايمان داشته باشيد ،بايد توكل كنيد و بدانيد كه
همواره هرچه پيش مي ايد به نفع شماست، فقط ممكن است تا مدتها حكمتش را نفهميد.) با رقص تلخ اشك من ساز دوست دارم بزن اطاق
ارزوهامو خيلي مرتب چيدمش بيا و با يه چشمكت اطاقمو به هم بزن مي خواستم از نگات بگم دوباره لغزيد قلمم قصه نويس روياها بيا واسم قلم بزن به جاي
ابرا واسه تو شب تا سپيده باريدم به خاطر هر كي مي خواي تو لااقل يه نم بزن اون عكسي
كه ازم ديدي توش يه چيزايي كم داره تو جاي
من رو گونه هام هاشور زرد غم بزن عاشقي
سخت و اسونه بستگي به دلت داره دوس داري
بهتر بدوني يه سر به اين دلم بزن پيش خودت نگو كه عشق هميشه عشقاي قديم بيا يه
بار از عشقاي قشنگ حالا دم بزن وقتي
کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............کاش
کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم
که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه
همه
دلدادگان جمعند و وي نيست به ناي
ما به جز اهنگ ني نيست حديث اين
جدايي چون بگويم صراحي
هست و ساقي هست و مي نيست مرد
مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای
خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. افتاب به نگاه تو كلي بدهي داره آنگاه که خنده بر لبت می میرد
چون جمعه
ی پاییز دلم می گیرد دیروز به
چشمان تو گفتم که برو امروز دلم بهانه ات می گیرد عشق با
نیم نگاهت ازلی ست راز
چشمان تو ضرب المثلی ست ولی
افسوس ترافیک دلت مشکل
جاده بین المللی ست كوچيد با كوله باري سنگين تر از حجم فرياد او رفت و در كوله بارش ، قلب مرا با خودش برد هر چند در وقت رفتن ، دستي برايم تكان داد برخاست از عمق دل ، دود ، در لحظه زرد بدرود يكباره قاب نگاهم ، از هستي آينه افتاد آن قاب كه چهارچوبش از خاطرات دلم بود قابي كه تصويرها را هرگز نمي برد از ياد بگذار تا در غم خويش ، تنهاي تنها بگريم زين جام هاي پياپي، اي عشق ، دستت مريزاد...
آه ... چه سرنوشت غم انگيزي -كرم ابريشم در تمام عمر قفس مي ساخت ، اما در ارزوي پريدن بود من و تو
باز تنهاييم امشب من و
توباز هم ماييم امشب درون
كوچه چون كاج قديمي به زير
برف تنهاييم امشب زپشت
پنجره با نغمه باد غريبانه
هم اواييم امشب به
احساسات ابي پايبنديم هواداران
درياييم امشب در اين
بي همزباني ها كسي نيست كه با
اودر سخن اييم امشب خدا با
ماست يادت باشد اي دل كه با
يادش بياساييم امشب مادر
من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود مي خواستم غولي باشم ، مگر فردا را بر شانه هاي من به تماشا بنشينيد حال ... تنهايي من غولي ست ، نشسته بر شانه هايم ... اگه فکر
میکنی که رفتنت باعث شکستنم میشه ؛ اگه فکرمیکنی که بعد ازرفتنت اشک میریزم ؛ اگه
فکرمیکنی که بانبودنت لحظه هام خالی میشن؛ اگه فکرمیکنی که هرلحظه دلم برات تنگ
میشه؛ اگه فکرمیگنی که بی تومیمیرم؛ درست فکرمیکنی تو که میدونی نبودنت رو تاب
نمیارم پس بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون مرا
شبیه خودم مثل یک ستاره بکش شبیه من که نشد خط بزن دوباره بکش مرا شبیه خودم در میان آتش و دود شبیه چشم و دلم غرق صد شراره بکش و بعد دست بکش بر شراره ام یک شب بسوز و قلب مرا پاره پاره پاره بکش و زخم های دلم را ببین و بعد از آن لباس بر تن این قلب بی قواره بکش بخند!خنده ی تو شعله می زند بر من بخند و شعله ی من را به یک اشاره بکش برای بودن من عشق را نشانه بگیر و خط رد به تن هرچه استخاره بکش ببین ستاره شدم با تو ای بهانه ی من مرا شبیه خودم!مثل یک ستاره بکش هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب
تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در
بيار اخه دلشو بدست اوردي اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده چقدر خوب و روشن
است نماي چشم هاي تو
نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو به ماه خيره مي
شوم فقط و گريه مي کنم
دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو و هي مرور ميکنم
نگاه اول تو را
اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو تو تاکه پلک مي زني
به سجده ميرود دلم
به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو شبي خراب مي شود
حصارهاي فاصله
و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو زن جوانی
در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود،
تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و
بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. هزار دست
تمنا گشاده است دلم كجاست
دامن لطفت ، بيا شكست دلم تو
مهربان تر از اني كه پا بر او بنهي به پاي
عشق تو خود را دخيل بست دلم تو آمدي
و گشودي به عشق ، چشمم را كه چشم
از همه عالم ، به جز تو بست دلم دلم ،
دلم ، چه كند با غم جدايي تو ببين كه
در غم تو ،چون به خون نشست دلم
شب که چشمانم به سوي آسمانها مي رود
غصه هاي زندگي حس از تن من مي برد
روح از جسمم به سوي بي کرانها مي رود
همچو يک آزاده اي از خاک دنيا مي رود
مي رود آن سوي دنيا که پدر پرواز کرد
مي رود دنبال آن جانانه اي که بي دليل
پرواز کرد
اي پدر اي بهترين آهنگ زيباي غزل
اي پدر اي سرزمين پاکي وعشق زحل
بي تو من دريا که باشم ، خالي از آبم دريغ
از قطره اي
بي تو من صحرا که باشم ، خالي از
طوفان دريغ از لرزه اي
اي پدر اي مهربان زندگي آغوش گرم تو
کجاست
اي پدر اي مايه بالندگي دستهاي پر
مهرت کجاست
آن صداي مهربان و چهره معصوم تو هم
خانه و کاشانه بود
آن نوازشهاي پرمهرت دواي اين دل
ديوانه بود
اي پدر اي مهربان سرافراز در بندگي
نام تو جاويد ماند بر زمين و زندگي
تو شب
خيس مژه هام يه شب بيا قدم بزن
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد.
دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد
فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را
تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از
حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها
با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد. قطراتی از باران روی دست پسر جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران
میبارد، آب باران روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به
پزشک مراجعه نمیکنید؟!
مرد مسن در پاسخ گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای
اولین بار در زندگی میتواند ببیند ...
وقتي كه چشات
ابره ، پلكات چه مهي داره
ماه روزا مياد
مكتب ، پيش مژه نازت
بارون شده شاگرد
، شب تا سحر سازت
پروانه مياد
دورت ، تنها واسه مردن
مردن پيش چشم تو
يعني هميشه بردن
دريا شنيدم عصرا
، موتو ميزنه شونه
راستي ديگه فهميدم
محض چي پريشونه
پيش يه گناه تو
، كوها هميشه مومن
بيچاره گلا پيشت
، يه عمره كه محكومن
كوها تو زمستونا
از دوره كه پر برفن
پيش تو ميان
هيچن ، در حد دوتا حرفن
رنگين كمونم
سادس پهلوي تو بي رنگه
چشماي تو كه
باشه ، جاي اسمون تنگه
با اسم تو
سيمرغها ، پرميكشن و ميرن
بابرق نگاه تو ،
مي سوزن و مي ميرن
جنگل با اون
اوازش ، تو چشماي تو گم شد
شمشاد اومد و
پيشت خم شد قد گندم شد
من هرچي بگم از
تو ، با اون جذبت دوره
راس گفتي چه
كاري بود شاعرمگه مجبوره
حرف حالا و فردا
، مثل هميشه س زيبا
جز تو همه يعني
هيچ ، تو يعني خود دنيا
ديروز ان روح عاصي ، ان روح عاصي تر از باد
اون
برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یك روز اون
اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی
خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به
روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم
روز
بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!
فقط
دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش
زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز
بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!
اون
هیچ جوابی نداد....
حتی
یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات
اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم
میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
سخت
درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا
ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از
زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا
اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون
سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی
ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و
من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر
سرش
داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم
شو از اینجا! همین حالا
اون
به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل
اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یك
روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای
شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی
من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم
بعد
از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی
همسایه
ها گفتن كه اون مرده
ولی
من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا
یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
ای
عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو
ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی
خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی
من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم
وقتی
داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه
میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی
به
عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین
چشم خودم رو دادم به تو
برای
من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل
ببینه
با
همه عشق و علاقه من به تو
مادرت
مردي در
کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان
گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي
نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.
ولي اين
ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت، آن مرد هم همين کار را ميکرد.
اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها
يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بيادب چکار
خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي
پرروئي ميخواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.
در اين
هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را
بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و
به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل
ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه
بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي
شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل
ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که
عصباني و برآشفته شده باش!
| Design By : Night
Melody |

